تبليغاتX
کهن دیار

پرده چهارم...و انجام

در اعماق چنين رويايي بود كه با صداي مهيب بهم خوردن دو تاي پنجره از خواب پريد.. عرق سردي روي پيشونيش نشسته بود.. با خودش گفت آخيش داشتم خواب مي ديدم...

امروز كه قراره در تعيين سرنوشت خودش و باقي آدمك هاي شهرشون حضوري قدرتمندانه و متفاوت داشته باشه ديگه اجازه نميده پاهاش نافرماني كنند.. حواسشو حسابي جمع مي كنه.. تا يادش بمونه كجا رو انگشت   مي زنه.. و حتي از اون مهمتر به خاطر بسپاره  كه تو برگه رايش چي نوشته تا بعداً كه خواست سينه سپر كنه و بادي به غبغب بندازه و از نهايت شعور سياسيش دم بزنه!! به همه بگه كه چجوري در اين افتخار سهيم بوده..

دستشو گرفت به لبه پنجره تا از جاش بلند بشه و در راه سرنوشت قدم بذاره كه يهو يه لكه تيره روي ديواره نظرش و به خودش جلب كرد، يكم كه سريش ديوار شد برق از سرش پريد اين چيزي كه مي ديد نمي تونست حقيقت داشته باشه... اثر انگشت منفش به استامپش روي ديوار مونده بود سريع دستشو برگردوند .. باور     نمي كرد ... اصلاً يادش نمي اومد كي.. چطور .. و به چه كسي راي داده بود!!!؟؟؟؟...

و با ز در دور دست ها نفير خنده نفرت زاي قيم به گوش مي رسيد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

پرده سوم...

درعالم رویاهمیشه می دید که توی یه شهر آباد و برقراریه که همه اموراتش در نهایت صحت، سلات و درستی در جریانه. نه خبر از دزدی و قتل و سرگذر بندیه و نه احدی اقدام به گرانفروشی یا کم فروشی می کنه و نه بیگناهی تو زندان وتازه اگر هم غیر این بود همش جوسازی بود!! خلاصه دردسرتون ندم شما یه بهشت برینو تصور کنین دیگه. خلاصه اینکه خوشی تمام زوایای زندگی مردم این شهرو به وجود نازنین خودش آذین بسته بود.

توی این شهر آباد و کم نظیر حتی واسه آب خوردن هم رای گیری می کردن خلاصه اینکه همیشه یه سری صندوق آرا جهت اخذ رای ساکنان فهیمه برپا بود اینقدر کار رای گیری در این شهر بالا گرفته بود که تو یه روز واسه چند تا مساله حیاتی از امورات مردمان صندوقی برپا می شد و از پی این اقدام عده ای سرکار      می رفتند و بیکار نمی ماندند!!!

دوست به خواب رفته ما هم تلنگري به افكار درهم و برهمش زد و تكوني به اندام مباركش داد و تصميم !! گرفت كه بلند بشه. اما تا اومد به خودش بجنبه ديد كه اي واي پاهاش دارند سرخود حركت مي كنند و با افتخار پيش به سوي صندوق راي امروز،( از كجا شنيده بودم كه لنين گفته بود:"مردم با پاهايشان راي مي دهند!" خب هيچ يادم نمي ياد اصلا مهم نيست مهم اينه كه من نقل قول كردم نه دزدي افكار!!) به هر حال چنان دوان دوان رفت تو صف راي گيري و وقايع آنچنان به سرعت رقم خورد كه حتي نفهميد كي انگشت اشاره اش را در استامپ فروكرده و پاي برگه راي زده كمي كه فكر كرد حتي يادش نيومد تو برگه راي چي نوشته؟! خب زياد هم لازم نبود به خودش نگراني راه بده حتماً قيم انتخاب اصلح رو براش كرده بوده، نبايد خودشو درگير اين ريزه كاريهاي صدمن يه غاز مي كرد... 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

پرده دوم...

تو همین حس ظریف و شیرین فهم و شعور بود و همون طور که سرشو به شیشه پنجره تکیه داده بود  تحت یه خلسه رویاگونه تو عالم بیداری به خواب رفت - اینم آخر و عاقبت کسایی که منتظر یه اتفاق جاری شیرینن!-

می دونید واسه اون زمان خواب زیاد مهم نبود درواقع خیلی وقت بود که تو خواب بود!! همین طوری بود که قیم تا حالا بدون اینکه اون ذره ای هم بو ببره هرچی ارث و میراث پدری داشت بالا کشیده بود و یه آبم روش. در عوض خوان نعمتی تو یه جای دیگه واسه یه آدمای دیگه پهن کرده بود که بیا و ببین!!

 راستشو بخواید منم شنیدم، راست و دروغش گردن کسایی که واسه اولین بار این موضوع رو چو انداختند بین جماعت، خوب این شخص شخیص مورد نظر ما یه جورایی گهگاهی، البته هیچ قصد بدی ندارم قرار هم نیست شما راجع به این فرد نازنین ما فکرای بد بکنید، پای بساط می نشست و لبی به افیونی می زد!! البته اصلا این امر چیز بدی نبود خب قیم هم تاًییدش می کرد نه که مستقیم بگه آفرین پسرم گلم، نه، اما می دید و لب فرو      می بست  و فقط یه لبخند مرموز میزد!

بگذریم این اصلا به ماجرای ما ربطی نداره، تا حالاشم بیش از حد پرت افتادم، موضوع سر این بود که رفیق ما ذوق زده بود و تو عالم ذوقزدگی به خواب شیرینی فرو رفت، البته فکر نکنید خواب شیرینش به سبب رویای شیرینی بود که می دید چرا که یه رویای همیشگی و تکراری داشت، قیم حتی نیروی خلاقه رویای اون رو هم ازش گرفته بود اصلا چه احتیاجی به رویا داشت تازه ممکن بود خدای ناکرده رویاها گاهی خودسری کنند و اون وقت کابوس از آب دربیان و حالا بیا و درستش کن!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

می دانم برای ارسال این پست تاخیر بسیار داشته ام و بسیار از زمانی که برای آن در نظر گرفته بودم می گذرد اما...

شهری بدون فرشته مهربون...

پرده نخست...

یه روز تنهای تنها نشسته بود کنار پنجره،  با اینکه تنها بود اما قند تو دلش آب می شد،  پس لبخندهای از سر ذوق گاه و بیگاهش الکی نبود آخه اون روز نوبت روز فهم و شعورش بود... احساس می کرد بزرگ شده حالا می تونه خودش باشه حتی امروز مرتب داشت قدش بلندترهم می شد!..

آخه تا همین دیروز بود که در نهایت درماندگی نیازمند یه قیم و ولی بود تا بجاش تصمیم بگیره ... اما امروز با دیروز خیلی توفیر داشت به قدر 24 ساعت به قرار ساعتی 60 دقیقه و ... ثانیه و... صدم ثانیه خوب حساب کردنش کاری نداره با همین 10 تا انگشت هم میشه شمردشون حالا اصلا شما حساب کن قدر یه خواب شبونه تا سر صبح وقت خروس خون.

 اصلا امروز بیشتر از این تو رختخواب موندن کفر بود از این روزها که همین طوری نصیب آدم نمی شه که با غلت زدن بیخودی و از سر تنبلی زیر لحاف بشه  هدرش داد اگه دیروز بود یه چیزی، لازم نبود حالا حالاها پاشه، قیم بود که بجاش تصمیم بگیره خوب بعد هم تصمیمات طی یک ابلاغیه اعلام می شد و اون می فهمید باید چکار کنه ...

اما امروز نشسته بود کنار پنجره و هی کله قند بود که تو دلش آب می شد – یهو یادش افتاد با این همه خوشی و حس شیرینی که بهش دست داده خدای نکرده مرض قند نگیره! –

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

در غایت آسمان بی ستاره شبهای این سرزمین

در افق مذبح به خون نشسته قناریها

در گزگز سوختن بال پروانه بر شعله شمع

حدیث من بدون آزادی حکایت تلخی است

فریادم را به سخره گرفته اند...

حکایتم را نادیده...

و وجودم را لگدکوب گامهای خویش...

من سوخته از آتش کینه اینان...

اما...

مرا ریشه ای در خاک است

برای دوباره رستن

برای جوانه زدن

من برای پریدن از شاخسار درختان پرهای سوخته ام را با انتظار برآمدن نشسته ام

آن روز خواهد آمد

و من مرغکی در اوج...

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

 

برایت از تنگنای این گلوی فشرده گفتم

گریستی

برایت از جویبار به خون آلوده جاری گفتم

گریستی

برایت از ضجه های بامداد و شامگاه مرغان دربند گفتم

گریستی

برایت از ناتوانی دستانم گفتم

از فلاکت قلبم که تپیدنش را به مردگان مدیون است

به استنشاق هوای مسموم سیال

از مهر سکوتی که بر لب دارم

از داغ ننگ خفقان

از...

و تو فقط برایم گریستی

و من دستان ناتوانم را

چون پیاله ای

زیر سبوی چشمانت میگیرم

به هوای نوشیدن اشکهایی که طعم شور مصیبت می دهند

طعم تلخ شوربختی ما

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

بزرگ شدن، گناهی است نابخشودنی برای آنان که قول می دهند همیشه  در عشق صادق باشند. و این یعنی فاصله گرفتن از دنیای صادقانه کودکی، یعنی رشد کردن، بالغ شدن و پیامدش عاقل شدن.

عاشقی که بزرگ می شود و می خواهد چون بزرگان بیندیشد و عمل کند، جفاکار می گردد، زیرا دراین مرحله است که بر پیمانها گام می نهد و ساقه های جوان عشقی پرحرارت را در تندباد خشونت بزرگی به مرگی دهشتناک محکوم می سازد. و این معشوق همچنان صادق است که می شکند، خرد می شودو ...

 زیرا او همچنان به روح ساده کودکی وفادار است.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط نینا  | 

در دستان ستبر او

گوی آبی رنگ تیله ای بیش نیست

که به تلنگری ناچیز در صفحه روزگار به غلطیدنش وا می دارد.

بی هیچ پشتوانه ای از استواری

برای این گردش های اجباری

 هدفی جز سکوت نیست

سکوت تنها برگ برنده در تداوم هستی هیچ است

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط نینا  | 

    اگر با دیگران متفاوت باشی مشکلات شروع می شود. اینان تحمل غیر خود را ندارند. تو را می کوبند، سرزنش می کنند و به باد ملامت می گیرند، به سخره ات گرفته و نادانت می خوانند و اگر مقاومت کردی مجنون و دیوانه ات می پندارند.

    آخ که برای من، متهم به چنین جنونی چه لذت بخش است. مجنون این باشی که چون دیگران نباشی. رنج بردن و در پس آن لبخند زدن. تنهایی، بی کس و بی همدم اما با نشاط تر از رهایی خویش.

    می دانی آسمان برای اوج گرفتن ما آنچنان که می گویند بیکران و بی منتها نیست! کافی است پر بگیری و بالا روی، تا آنجا که کسی دستش به تو نرسد، آنگاه حرارت آفتاب کینه و کج اندیشی اینان موم بالهایت را ذوب خواهد کرد و آنگاه دیگران بر این سقوط می خندند، و توی بال و پر شکسته و از آسمان بر آستان خاک درافتاده، رنجور و ناتوان، غمزده و افسرده گوشه عزلت می طلبی و باید با باقی توانت دستانت را بر گوشهایت فشاردهی تا قهقهه مستانه خرسندان از افولت را نشنوی و چشمانت را ببندی تا رقص پیروزیشان را نبینی، نبینی که در بزم مرگ آمال تو چگونه مستانه می نوشند و آوای نوشانوششان را نشنوی...

    شاید بهتر است بگریی، سخت تر از خنده آنان، چندان بلند که دیگر صدای خنده آنان به گوشت نرسد یا نه بخند بلندتر از آنان با قهقهه ای مستانه تر!

    بلند شو، پای بکوب و دست افشان. وحشی شو! و چون آنان وحشیانه بزمشان را بیارا...

با آنها درآمیز از آنان شو و چون بیش از آنان مایه می گذاری سرورشان خواهی شد...عزیزت خواهند داشت... بزرگ می شوی و در ملکوت قلبهایشان جای خواهی گرفت... و بعد از آن دیگر فکر نکن اندیشه را می خواهی چه کنی؟! اصلا اتفاقی نیفتاده است جز اینکه تو دیگر بال نداری...

    چون آنان با دو پایت سخت به زمین چسبیده ای،  اینک مجبوری چنان کنی تا این بزم و جشن و هیاهو از سکه نیفتد!!

    بترس از سکوت... سکوتی دیگر که می تواند آغازگر بدبختی دوباره تو باشد... آغاز خلسه ای عارفانه که سرمنشا تفکر است... آغاز غلیان حس فروخورده پرواز... اما اینبار تو دیگر بال و پر نداری... آنها را دیرگاهی است از دست داده ای ... منجمد و مهجور، غمزده و درگیر این زمانه نامرادی... پس تنگ این هستی موجودت را در آغوش بگیر، چرا که برای آنانی که بال و پر ندارند چاره ای جز این نیست... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط نینا  | 

بانو جان،

مویه نکن

رخ به ناخن نخراش

تار گیسوی تابیده ات را مکن

بانو

بگذار این پیله تنیده مرا در خود فراموش کند

بانو جان

من حسرت پرواز ندارم تا زجر تولد شومی را به جان بخرم

حسرتم را به غیر واگویه نمی کنم

من حسودم بانو

نمی خواهم حسرتم درد مشترک شود

 

بانو جان،

مویه نکن

زار مزن

خون مچکان

باشد باشد تو بردی بانو

بگویمت؟!

گوشت را جلو بیاور بانو

آری آهسته خواهمت گفت

 

بانوی شبق گیسو

غزل بانو

ببین

درد من سادگی جمعی است

که با نام هموطن عاشقشان هستم

حسرتم از لطافت طبعی است که

موذیانه به بازی گرفته شده است...

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط نینا  |